کوچه
سلام؛
بگذار این اول کاری با شعر شروع کنم . شعری چون کوچه از فریدون مشیری . شعری برخواسته از عمیق ترین احساسات شاعر.احساساتی که همه نیز به نسبت(کم و بیش)داریم .
چنین اشعار پر احساسی جایگاه ویژه ای نسبت به دیگراشعار پیدا می کنند به صورتی که غالب اینگونه اشعار توسط دیگران تضمین میشوند گاه نیز جوابیه ای بر آن نوشته شده و در مواقعی کامل می گردند.
در ادامه شعرکوچه یک جوابیه از خانم هما مير افشار و یک تضمین مانند که سعی خودم هست آمده .نقایص را ببخشید که از وزن و عروض و .. چیزی نمی دانم . دوست دارم نظری بدید یا جاهایی که نیاز به تغییر دارند عوض کنید.
« کوچه »
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه ،که بودم
در نهانخانه جانم،گل ياد تو درخشيد
عطر صد خاطره پيچيد،شعر صد خاطره خنديد
يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي:
از اين عشق، حذر کن
لحظه اي چند بر اين آب، نظر کن
آب، آئينه عشق گذران است
تو که امروز ،نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن
با تو گفتم :
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم،نتوانم
روز اول که دل من به تمنّاي تو پر زد
چو کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي،من نه،رميدم،نه گسستم
باز گفتم که تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم
اشکي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشک در چشم تو لغزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم
نه گسستم ، نه رميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکني ديگر از آن کوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم.....
جواب شعر کوچه از خانم هما مير افشار به زنده ياد فريدون مشيری
بي تو طوفانزده دشت جنونم،صيد افتاده به خونم
تو چسان مي گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشيد به چشمان سياهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزيد نگاهم
تو نديدی...........
نگهت هيچ نيفتاد به راهي که گذشتی
در خانه چو بستم ،دگر از پاي نشستم
گوئيا زلزله آمد ، گوئيا خانه فرو ريخت سر من
بی تو من در همه شهر غريبم
بی تو ،کس نشنود از اين دل بشکسته صدايی
بر نخيزد دگر از مرغک پر بسته نوايی
تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی
چه گريزی زبر من،که زکويت نگريزم
گر بميرم زغم دل ، با تو هرگز نستيزم
من و يک لحظه جدايی ؟ نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم.......
تضمین شعر کوچه از حامد.
بی تو با ظلمت شب باز از آن کوچه گذشتم
همه تن خاک شدم منتظر پای تو گشتم
همه احساس تو آمیخته با سنگ وجودم
شدم آن ذره آواره که بودم
در سیه خانه چشمم غم نور تو درخشید
خم گيسوی تو پیچید
بغض یاد تو ترکید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
سرنوشت سوخت از آن خاطره دیروزم
آسمان دوخت زمین حادثه دیروزم
ابر از آن خاطره ترکید
سیل در آن حادثه پیچید
آسمان آب و زمین آب
بخت گریان و تو بی تاب
عاشقان روی برآورده به بالا
بی دلان جای مانده ته آب
من و صحرا و گل و سنگ
دور گشتیم از آن کوچه تنگ
رفت در ظلمت شب آن شب و شب های دگر هم
گرچه دانم که نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
گر کنی باز از آن کوچه گذر هم
چه بگویم که کجاست ذره های خاک چشمم.