پايان
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

خسته شدم. خيلی خسته شدم.

اين نيز گذشت . همه چيز گذشتنی است.

گذشته ها گذشته ....آينده ها هم گذشتنی است . گويی همه چيز ميل به فنا دارد حتی عشق.

هميشه شاد و سلامت باشيد.

پايان ؛ نقطه سر خط  !!!!


 
چراغ چشم تو
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

 تو کيستی که من اين گونه بی تاب توام؟

شب از هجوم خيالت نمی برد خوابم.

چه آرزوی محاليست زيستن با تو

مرا همين  بگذارند يک سخن با تو.

 

به من بگو که مرا از دهان شير بگير!

به من بگو برو در دهان شير بمير!

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!

ستاره ها را از آسمان بيار به زير

 

تو را به هر چه تو گويی به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی ازمن بخواه صبر مخواه

که صبر راه درازی به مرگ پيوستست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بستست...


 
عشق تو خوابی بود
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

عشق تو خوابی بود و بس                  نقش سرابی بود و بس

این آمدن این رفتنم                           رنج و عذابی بود و بس

 

ای فلک، بازیِ چرخ تو نازم                  بی گمان آمدم تا که ببازم

ای دریغا که شد چشم سیاهی           قبله گاه من و روی نمازم

 


 
هنوز منتظرم
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

عشقت اختیاری نبود؛

آنگاه که زمان، به تیرگی همیشه خود رسید،احساس کردم شتابی، قلبم را سرعت داده و برق خاصی نگاهم را همراه گشته و پاهایم توان بیشتری یافته اند.

ذهن، فقط با تو بود و فکر، جز به تو نمی اندیشید.

و دل، بر آن شد که بگویمت : دوستت دارم.

حال، زمان، پیر شده و سکوت خجلت زده انتظار است.

آری صدایم، پژواکی در بر نداشت و اکنون انتظار، تنها همدم من است.

دیگر چشمانم، سوسو میزنند و پاهایم، رمقی ندارند و قلبم، اگر نبودی، امیدی برای تپش نداشت.

اما، هنوز ذهن، با تو است و فکر، به تو می اندیشد و همچنان می گویمت : دوستت دارم.

آری؛ منتظرم.


 
عشق پنهان
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

بــازم کنــار پنجــره ، چشـم میـدوزم بـه آسمـون          می خوام کـه فـریـاد بـزنـم ، بگـم خـدای عاشقـون

نمـی تونـم بهـش بگـم ، بگـم چـقدر دوسش دارم       بگـم کـه می خوام تا ابـد ، سر روی شونش بذارم

وقتی دو تا چشم سیاش ، آتیش به جـونم می زنه      فــقـــط یـــه آرزو دارم ، بـهــم بگــه دوســم داره

وقتی کنارش می شینم ، دل تو دلم نیست ای خدا      می خوام بگم دوسش دارم ، اما می مونم بی صدا

دوست دارم، دوست دارم ، صدای ساز من  شده        اسـم قـشـنـگــت هـمــه جــا ، نـغـمـه و آوازم شـده

این عشق پنهون ای خـدا ، یه روزی بر ملا بشه             حـرف دلـم رو گـوش کنـه ، با سـازم هم صدا بشه

وقتی صدای خنده هاش، می پیچه توی گوش من               بـوی تنش ، بـوی بهار ، می بـره عقل و هوش من

وقتی کـه دست گرمشو تـو دست سردم می گیرم     می خوام که خاک پاش بشم ، به زیر پاهاش بمیرم

 

شعر از سیمرغ عشق (عاشق شاعری و شاعر عاشقی).


 
 
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی     که یک سر مهربونی درد سر بی


 
دام عاشقی
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

گیسو کشیده کردی از برای صید دام رمیده، تا فاصله ، نتواند شکار ز کمند برهاند؛

و ابرو تیغ، تا به شمشیر، آزاد را اسیر سازی ؛

و چشمان خیره ، تا به غمزه دل دیوانه کنی که عقل نتواند صیدت ، رم دهد .

و امّا آنچه صید دیوانه را کشت کام لبانت بود ؛ همان که گفته بود : دوستت دارم.

پس چه شد که صید رام رماندی و دام عاشقی برچیدی ؟

صید دلخواه به دام شد که بدین سان شکار حنیف آواره ساختی؟

زلف ز گردن گشودی ، ندانستی که دل در اسارت باقی است.

... در امتداد بی اعتنایی نگاهت و تکرار بهانه هایت و انتظار همیشگی ام تو را آنچنان که می خواهم، می سازم ، که قدرت خیال من، تو را شکست خواهد داد.

صدایت را در افکارم پژواک می دهم و نگاهت را با ذهن به سوی خود می چرخانم و لبانت را وادار می سازم مگر دوباره بگویند: دوستت دارم.

 


 
طلا
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

چند کیلو وقت طلایی هزینه وبلاگتون کردید؟

آیا نسبت به قالبتون حساسیت خاصی داشتید؟ چند دفعه قالب عوض کردید؟ وبلاگتون موزیک هم داره؟فکرتون تا چه حد درگیر تهیه مطلبه؟ چند بار مطالبتون رو خودتون می خونید؟ دوست دارید بقیه در مورد مطالبتون نظر بدند؟ و این نظر ها واستون چقدر مهمه؟ و...........

تا حالا واسه خودتون چقدر وقت گذاشتید؟چقدر برای قالب روحتون حساسیت نشون دادید؟ چند دفعه قالب عوض کردید؟ چقدر دنبال مطلب واسه خودتون بودید؟ تا حالا در مورد خودتون نظری هم دادید؟ این نظر چقدر براتون مهمه؟

 حالا بهترین وقته...... پس ساقیا بده جامی.+2A

 


 
تعارف
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

دیروز داشتم یه خورده فکر می کردم همون کاری که واسش وقت زیاد داریم.موضوع در مورد آزادی فردی بود.راستش از تعارف شروع شد.آخه ما ایرانی ها کشته این تعارفیم.به نظرم این تعارف رو از اجدادمون که واسه شاهان ایران دولا و راست می شدن به ارث بردیم.مگر نه خودتون خوب می دونید که خیلی از این تعارفات از روی احترام نیست.

ولی بیشتر  به جنبه آزادی رفتاری فکر کردم و اینکه جدا از احترامی که واسه دیگران قائلیم چقدر همون کاری رو انجام می دیم که خودمون دوست داریم.نکنه ما همه اعمال و رفتارمون رو واسه جلب نظر موافق دیگران انجام می دیم و به نوعی آزادی خودمون رو به خاطر حرف های مردم محدود می کنیم. بحث روی بی توجهی و بی اعتنایی به اطرافیانمون نیست و ایثار و گذشت رو زیر سوال نمی برم.

شاید من واسه اولین باره که دارم از سبک قبلی ام جدا میشم و اینطوری مینویسم چون می دیدم خیلی از ما گرفتار این تعارفات هستیم و دوست دارم شمایی که این مطلب رو می خونید کمی در مورد این موضوع فکر کنید و ببینید شاملش میشید یا نه.

 یکی از تمایزات انسان با حیوان اختیار و آزادی است که ما دانسته یا نا دانسته خودمون رو اسیر بقیه میکنیم.بحث اونجا جالب میشه که اگه دقت کنیم می بینیم خیلی از ما توی عاشقی هم تعارف میکنیم.من که بیشتر سر این قسمت فکر کردم.شما هم وقت بذارید.سعی کنید آزادانه عاشق شوید.آزاد آزاد........عاشقی و آزادی؟؟؟

 


 
عشق آسمانی و عشق زمینی
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

عشق چیست؟

عشق آسمانی چیست؟

عشق زمینی کدام است؟

شباهت ها و تفاوت هایشان در چیست؟

آیا میتوان، عاشق 2 معشوق یا بیشتر بود؟عاشقی یعنی چه؟فنا در معشوق؟فنا برای 2 معشوق؟!!

آیا میتوان عاشق همه کس و همه چیز شد؟!

آیا معشوق زیر مجموعه می پذیرد؟یعنی میتوان به خاطر معشوقت عاشق دیگری شد؟

راستی یادم رفت؟آیا عشق یک شکل و نوع است؟عشق حقیقی چه ویژگی هایی دارد؟عشق مجازی نام اصلی اش چیست؟.........

و آیا می توان از عشق زمینی به عشق آسمانی  رسید، ویا از عشق آسمانی به عشق زمینی راهی هست؟

آیا در عاشق شدن خود تامل می کنید یا دل را رها گذاشته اید؟

و آیا اصلا می توان در عاشق شدن تامل کرد؟ و آیا برای  تامل ، عقل لازم است؟

عقل و عاشقی؟.....

 


 
بهشت
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

و گر مرا در آتش افکنی و در بین طبقات آن گرفتار سازی، فریادی سر خواهم داد مانند شیون گریه کنندگان و بنالم به آستانت چون عزیز گم کردگان که کجایی ای فریاد رس فریادخواهان، ای محبوب قلبهای مخلصان و ای یکتا خدای عالمیان.

و آیا در خور خدایی تو هست که صدای مخلوق غفلت کننده خود را بشنوی و او هنوز امیدوار به رحمت تو سختی عذاب را بچشد؟

آیا در شان رحمت و فضل توست که ضجه و ناله اش را ببینی، در حالی که او با تمام امید تو را صدا می کند؟

هیهات.چنین نیست.

پس من به یقین می دانم که اگر به منکران و معاندان خداییت وعده عذاب همیشگی نداده بودی مسلماْ

آتش دوزخ را سرد و سالم می ساختی و هیچکس را در آتش جهنم جای و منزل نمی دادی.

 


 
عيد مبعث مبارک.
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

اللهم صل علی محمد و آل محمد

امشب شب لطف است.لطف خالق بر مخلوق که ای گمراه ظلمت را رها کن و به سوی نور آی.

در اين شب رحمت خدا با ولايت رسول کمال يافت.

آری خدا ما را می خواهد.خدا ما را بسوی خود می خواند.چرا غافلی؟به اين ريسمان چنگ بزن که طوفان دنيا به هيچ کس رحم نخواهد کرد.

لبيک.اللهم لبيک.لبيک لا شريک لک لبيک. 


 
فتبارک الله
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

مرا ازچه روی آفریدی ؟ این جهان را به وجود من چه نیازی بود؟

واضح که عده ای به آنچه تو گفته ای زندگی کرده و وارد بهشتت می گردند و عده ای هم  غفلت زده از تو سرپیچی می نمایند و تو به وعده خویش با خشم؛ آنها را وارد جهنم می کنی.

حاشا به کرمت!! مگر این تو نبودی که بعد از آفریدن من « فتبارک الله احسن الخالقین»  سر دا دی ؟

مگر این تو نبودی که به فرشتگانت دستور دادی همان گونه که بر تو سجده می کنند  بر اشرف مخلوقاتت نیز سجده کنند؟حال چه شده است ؟مگر ما چه کرده ایم که تو می خواهی مایه فخر خود را بسوزانی و نابود سازی؟  نه تو چنین نمی کنی.

مگر تو از خود ما بیشتر ما را دوست نداری؟مگر تو عاشق ما نیستی ؟کدام عاشقی معشوقش راعذاب می دهد؟ کدام خدایی سجده کنندگانش رامی سوزاند؟

هیهات...  (ما هکَذا الظَن بِک وَلا اُخبِرنا بِفَضلِک)

 


 
شمارش لحظه ها
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

چه سخت است شمارش لحظه ها برای ديدن يار.

چشم ز شوق جلوه اش خواب ندارد؛

جسم بی تاب است و بی قرار ؛

و فکر نور باران خيال .

که هر چند بی وفایی کردم؛ عاشقم خواند؛

و هر دم صدايش زدم؛ لبیکم گفت.

دانا ز غفلتم از عهد پيشين و تنها مونس لحظه های غم و غصه.

معرفت؛ ز وفای او شرمنده و سخاوت؛ به کرمش محتاج؛

خاک آستانت سرمه چشمانم؛

يا سلطان؛ يا ابا الحسن.

به پابوسی سلطان طوس می روم .زيارتش را خاتم؛ اجری چون رهايی از آتش دوزخ دانست هر چند ثواب زيارتش بهانه ای بيش نيست.

تنها می روم.تنهای تنها.فقط به عشق او.برای اصلاح.

تک تک نامتان بر سفيدی کاغذ نقش بست مگر صلاح شما بخواهم که خود نيز نصيبی ببرم...به اميد وصال.


 
تو کجايی؟
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

این منم؛ آفریده شده ز خاکِ پست.

مخلوط با روحِ پاک.

دمی؛ عاشق روح پاک و گه؛ دیوانه خاک پست.

مغرورِ کوچه های نیاز و هنرمندِ شکوفه های خیال.

دل ز کف داده با نگاهی و دل بریده با دروغی.

پاکِ تنها و آلوده ی جمع.

خاموشِ دوران و مؤذنِ وحی.

خفته در آرزو و بیدار از گذشته.

این منم؛ همان که در جستجوی توست.

تو کجايی؟چرا نمی آیی؟

من چه کنم؟

مبهوتِ چرخشِ دوران یا گرداننده ی  چرخ گردون؟

مسکونِ دنیای خیال یا باورِ حقیقتِ فردا؟

کجایی که دل شکسته ای بدست آری؟

آیا کسی هست؟

آه ...  چه می گویم؟

همه؛ غرق در سکوتِ تاریکِ زمان؛ در گیر نان شب اند و تو نیز؛ مرا فراموش کرده ای.

راستی شام امشب چيست؟

 


 
سر عشق
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

نمی خواستم وبلاگم فقط ادبیاتی باشه. می خواستم  این سری راه های سریع سازی  windows xp   رو بگم ولی چند روز پیش بود که تنهایی دوباره پیشم اومد. اولش فقط یه زمزمه بود ولی وقتی بردمش رو کاغذ شکل بهتری گرفت. دل خودم خوشش اومد.وزن درستی نداره ولی میشه با آهنگ خوندش.

 

  

 

نگاهش را چه برتابم نگاهم را نمی خواهد           مگر ماه از سر عشرت به ابرانش نمی تابد

 

همایان را همی گفتم که سر عشق برپوشان       مرا گفتا که کار کس چنین کمتر نمی یابد

  

در این وادی بسی گشتم به دنبال کمان ابرو          نسیمی بر تنم سایید که مه رویی نمی باشد

 

مرا روزی طفیل عشق حاشا زد به دانایی             که ای پیر مغان یوسف به دامانت نمی آید

 

مجال من در این دنیا فقط فکر رخش باشد             که امروزه جهان ما عشاق را سر نمی خواهد

 

مکن ساقی می عشقت ز جام خالی ام بیرون          که بی یک جرعه می حامد زمانی را نمی ماند

 


 
 
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

 

سلام؛

          بگذار این اول کاری با شعر شروع کنم . شعری چون کوچه از فریدون مشیری . شعری برخواسته از عمیق ترین احساسات شاعر.احساساتی که همه  نیز به نسبت(کم و بیش)داریم .

         چنین اشعار پر احساسی جایگاه ویژه ای نسبت به دیگراشعار پیدا می کنند  به صورتی که غالب اینگونه اشعار  توسط دیگران تضمین میشوند گاه نیز جوابیه ای بر آن نوشته شده و در مواقعی کامل می گردند.

          در ادامه شعرکوچه یک جوابیه از خانم هما مير افشار و  یک تضمین مانند که سعی خودم هست آمده .نقایص را ببخشید که از وزن و عروض و .. چیزی نمی دانم  . دوست دارم نظری بدید یا جاهایی که نیاز به تغییر دارند عوض کنید.

 

« کوچه »

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه ،که بودم

                                                          در نهانخانه جانم،گل ياد تو درخشيد

عطر صد خاطره پيچيد،شعر صد خاطره خنديد

يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فروريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي:

از اين عشق، حذر کن

لحظه اي چند بر اين آب، نظر کن

آب، آئينه عشق گذران است

تو که امروز ،نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن

با تو گفتم :

حذر از عشق ندانم

 سفر از پيش تو هرگز نتوانم،نتوانم

روز اول که دل من به تمنّاي تو پر زد

چو کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي،من نه،رميدم،نه گسستم

باز گفتم که تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

 حذر از عشق؟ ندانم

 سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم

اشکي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشک در چشم تو لغزيد

ماه بر عشق تو خنديد

 يادم آيد که دگر از تو جوابي نشنيدم

 پاي در دامن اندوه کشيدم

 نه گسستم ، نه رميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکني ديگر از آن کوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم.....

 

 

جواب شعر کوچه از خانم هما مير افشار به زنده ياد فريدون مشيری

 

بي تو طوفانزده دشت جنونم،صيد افتاده به خونم

تو چسان مي گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

 قطره ای اشک درخشيد به چشمان سياهم

 تا خم کوچه بدنبال تو لغزيد نگاهم

 تو نديدی...........

 نگهت هيچ نيفتاد به راهي که گذشتی

در خانه چو بستم ،دگر از پاي نشستم

گوئيا زلزله آمد ، گوئيا خانه فرو ريخت سر من

بی تو من در همه شهر غريبم

بی تو ،کس نشنود از اين دل بشکسته صدايی

بر نخيزد دگر از مرغک پر بسته نوايی

 تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی

 چه گريزی زبر من،که زکويت نگريزم

 گر بميرم زغم دل ، با تو هرگز نستيزم

من و يک لحظه جدايی ؟ نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم.......

 

 

تضمین شعر کوچه از حامد.

 

بی تو با ظلمت شب باز از آن کوچه گذشتم

همه تن خاک شدم منتظر پای تو گشتم

همه احساس تو آمیخته با سنگ وجودم

شدم آن ذره آواره که بودم

در سیه خانه چشمم غم نور تو درخشید

خم گيسوی تو پیچید

بغض یاد تو ترکید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

سرنوشت سوخت از آن خاطره دیروزم

آسمان دوخت زمین حادثه دیروزم

ابر از آن خاطره  ترکید

سیل در آن حادثه پیچید

آسمان آب و زمین آب

بخت گریان و تو بی تاب

عاشقان روی برآورده به بالا

بی دلان جای مانده ته آب

من و صحرا و گل و سنگ

دور گشتیم از آن کوچه تنگ

رفت در ظلمت شب آن شب و شب های دگر هم

گرچه دانم که نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

گر کنی باز از آن کوچه گذر هم

چه بگویم که کجاست ذره های خاک چشمم.

 


 
 
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

با يادت شروع ميکنم که اميد کمک ز غير تو نيست.دستم بگير که توان دست را خود حدودی قائل شده ای.

دست از طلب ندارم تا کام من برآيد        يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد.